فریاد عاشورا و طوفان اراده
شب عاشورا بود. آسمان تهران در تاریکیِ سوگ میسوخت، اما زمین از شعلههای عشق میغرید. در قلب حسینیهٔ امام خمینی، رهبر آمد؛ نه با تشریفات سلاطین، که با سادگیِ سربازان حسین(ع). قامتش چون کوه استوار بود و نگاهش، تیغی برنده در شب.
روضه آغاز شد. فضا از هیاهوی عاشقانِ شهید لبریز شد. صدای گریهها، مانند رعدِ پیش از حمله، در فضا پیچید. او هم اشک ریخت، اما اشکهایش، زمزمهٔ پیروزی بود. هر قطرهاش، یادآور خون شهیدان، و هر سکوتش، نویدِ طوفانی سهمگین.
اینجا، عزاداری نبود؛ میعادگاه مردانِ بیباک بود. رهبر در میان ما ایستاد و با چشمانی برافروخته از عشق، فریاد زد: * ای ایران بخوان** و آن شب، عاشورا دوباره زنده شد…