قلم برداشتم که بنویسم از حس و حال این روزهایم.
در این وانفسای دنیا؛ دنیایی که تا چندی پیش با ما بود و امروز بر علیه ماست.
چند صباح قبلتر از تجاوز به خاک وطنم دلم از عکسهای شهدای غزه و لبنان خون شده بود، آه میکشیدم و دست به دعا بودم .
روایتهای مختلفی شنیده بودم از رشادت و شجاعت مادران و مقاومت و ایستادگی.
صحنههای دلخراشی میدیدیم از کودکانی که تنها سرپناهشان آسمان پر از موشک است که هر لحظه ممکن است بر سرشان بریزد و خونشان را بریزد.
از غسل شهادت کردن بچههای کوچک و حتی نوزادان و جنینها.
همه اینها یک تصویر بود از مردم کشوری که هزاران کیلومتر با ما فاصله داشتند.
اما حالا کشور من ، مادران سرزمینم،مردان سرزمینم، دختران معصوم و کودکان و جنینهای معصوم کشورم شبیه مادران و دختران و مردان غزه و لبنان شدهاند.
فکر نمیکردم روزی برسد من هم شب با غسل شهادت بخوابم.
شب با ترس اینکه آیا طلوع خورشید را میبینم یا نه بخوابم.
من یک دختر دهه هشتادیم که فقط از جنگ شنیدم، در ناز و نعمت بزرگ شدم و شبها را با صدای لالایی جیرجیرکها خوابیدم و صبحها را با صدای خروس خانهمان بیدار شدم.
آرامش در کوچه پس کوچهها محله و شهر و کشورمان برقرار بود.
ترافیک اعصاب خرد کن بود، ولی انتهای این ترافیک خوشی و دیدار عزیزان بود.
هر آنچه از جنگ تحمیلی ۵۹ شنیدیم از بزرگانمان حال داریم به صورت نوینش را میبینیم.
پیروز جنگ امروز کسی است که #رسانه_قوی داشته باشد، صدای حق و حقیقت را و ندای باطل را بشناساند.
من دختر دهه هشتادی ناز پرورده، ترسم را کنار گذاشته و قلم برداشتم. تا بنویسم از رشادتهای مادران سرزمینم، از خون به ناحق ریخته شده دختران سرزمینم، از کودکانی که دیگر کودکی نکردند و جنینهایی که فرصت کودکی کردن پیدا نکردند.
امروز روایت میکنم رشادت مردان سرزمینم را که در دفاع از وطنشان خاکی شدند ولی خاک ندادند.
من آوینی میشوم و در نهایت حک میشود بر روی سنگ قبرم شهید قلم
✍️ بانو پورعباس
#پسا_اسرائیل
#افول_آمریکا